کردستان و بحران هویت ملی

13:30 - 5 مرداد 1391
Unknown Author
حبیب طهماسبی
هویت ملی بر مبنای غنای مفاهیم کاربردی خود، گستره وسیعی از نمادها و عناصر معنوی و مادی را شامل می گردد. مطالعه و تطبیق مقوله هویت ملی با نگرش به مورد کردستان، درک هر پژوهنده علوم اجتماعی را در نتیجه گیریهای علمی دچار تردید می سازد. اثبات علمی این مقوله با معیارهای جامعه شناختی، واقعیتهای عینی کردستان و سازه های ناهمبسته و ناقص ساختاری ملت در این واحد را با پرسشهای کلانی مواجه می کند. علیرغم دیرینگی تاریخی این سرزمین، چارچوب جغرافیایی که اکنون بنام کردستان یاد می گردد، از امکان و ظرفیت شایسته و بهینه ای برای تطور هویت ملی و فرایند ملت سازی با مفاهیم و تعاریف مدرن، جلوه واقعی و سیستماتیک پیدا نکرده است. فاکتورهای اجتماعی فرهنگی و عوامل سیاسی، اقتصادی و تاریخی متعدد و متغیری وجود داشته که مانع تکوین و تکمیل هویت ملی در این واحد جغرافیائی،انسانی گردیده است.

از این رو مطالعه و درک بحران آشکار سیاسی امروز و تزلزل و تصادم مداوم اجتماعی درتعاملات داخلی این سرزمین، بدون دریافت و شناخت بحران هویت ملی در این سرزمین، واقع بینانه و علمی نخواهد بود. بنابراین برای جستجوی ریشه های این بحران ضمن اعتراف به اصل بحران هویت، می باید به ابعاد و اجزای سازه های ناقص و ناشکفته عناصر هویت ملی، تفکر واقع بینانه و رویکرد علمی داشته باشیم. بررسیهای نادقیق، یکجانبه، غیر علمی، مبالغه آمیز و شعاری بسیاری از تحلیل گران و پژوهندگان ما از ساختار سیاسی و بافتار اجتماعی و زیست محیطی کردستان، منشاء قضاوت و دریافت نادرست بسیاری از محققان وتحلیل گران سیاسی خارجی نیز قرار گرفته است. همین قضاوت ها و قساوتهای سیاسی،پژوهشی موجب تصمیم گیری ها، سیاست گذاری ها و نسخه گردانی های سیاسی ناکارآمد در مورد بحران و سرنوشت این سرزمین چند پاره گردیده است، مقوله ای که خود به تشدید و تنوع اجتماعی، فرهنگی بحران کمک کرده است.

باید باور داشته باشیم و به این دریافت علمی برسیم که مصائب و مشکلات کردستان بیشتر یک بحران درون ملی است و عمدتا ریشه و رشته در ساختار ناهمگون و ناپیوسته اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی این سرزمین دارد. تکرار و تداوم یافته ها و بافته های نادقیق فرافکنانه، احساسی، غیر علمی و توجیه گرایانه سیاسی از این بحران عمیق ساختاری و راهبردی، فر آورده ای جز تشدید، تداوم و گستردگی هرچه بیشتر تکرار اشتباهات و نسنجیده گریهای فزونتر برای مردم بازمانده و در خود فرو رفته کردستان نخواهد داشت.

تفرق حزبی، مذهبی، طایفه ای، عصبیت فرهنگی، زبانی و پایین بودن سطح سواد و آگاهی عمومی، زندگی و مناسبات عشیره ای، روابط بسته اجتماعی، بافت ویژه جغرافیایی و محیطی، فقر ممتد اقتصادی و... از جمله دهها عوامل و متغیر هایی هستند که موجبات تزلزل و تمارض شرایط و ساختار فعلی جامعه کردستان را فراهم آورده و باعث عقیم بودن هویت پیوسته گر ملی در این سرزمین گردیده است. بستر سیاسی و اجتماعی این سرزمین به ویژه در سده اخیر، به گونه ای تربیت و تولید شده که پایه ها و نماد های عناصر هویت ملی هیچپگاه زمینه و بهانه بهینه ای برای بروز و پردازش پیدا نکرده اند. مطمئنا تکوین و تکمیل عناصر هویت ملی، زمانی پرورش و پیدایش می یابد که سازوکارهای لازم تحقق این عناصر در بستر فرهنگی،اجتماعی و ظرفیت جغرافیایی یک سرزمین فراهم آورده شود. تحقق این شرایط و شکفتگی آنها، به دلایلی که ارائه خواهد شد، هیچگاه در کردستان به کاربرد عینی و واقعی نرسیده است.

جامعه کردستان را باید با شرایط و ویژگیهای یک جامعه ی قبیله ای با ساختار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی نا همگون، ناپیوسته و ناتمام مطالعه نمود. در چنین جامعه ای مؤلفه های ساختاری ملت به درستی فراهم نشده است. کوشش و پویش همگانی درجهت تکمیل و تأمین پایه های هویت ملی، نه در گذشته صورت بسته است و نه در اراده جمعی اکنون، فرایند عقلانی و صادقانه پیدا کرده است.

مبالغه نخواهد بود اگر ادعا شود که علایق و سلایق مشترک برای تأیید و تصدیق یک نماد احساسی و حماسی کلان هنوز دراین سرزمین به روشنی شکل نگرفته است. خصومتهای عشیره ای، لهجه ای، مذهبی و حزبی هنوز تبدیل به یک تلاش جمعی در جهت ایجاد یک خصوصیت مشترک ملی نگردیده است. باورها، پندارها و اندیشه های اجتماعی بصورت گسترده و عمیق متأثر و متعبد از انگاره ها و تصورات طایفی، محیطی، مذهبی و حزبی است. منافع طایفه ای، محلی و حزبی مهم تر و محبوب تر از منافع ملی و مصالح ملی می باشد. اگر تداخل و تقابلی میان خواسته ها، علایق و منافع حزبی و طایفه ای با مصالح و منافع کلان ملی به وجود آید، بدون تعلل و تردید، منافع حزبی و عشیره ای عملا و علنا در فهرست مطالبات و گزینه های نا گزیر قرار گرفته و موجب تحریک توده های سازماندهی شده حزبی در جهت تأمین و تدارک آن منافع می گردد.

به شهادت تاریخ، سرزمینی که اکنون کردستان خوانده میشود، قدمت چند هزار ساله دارد که نسلهای متعدد و متنوعی را در بستر جغرافیایی خود پرورده و پژمرده و بلکه صاحب نام و اثر درخوری در تاریخ تمدن بشر بوده است. مورخین روشن اندیش، این سرزمین را که پیکری از فلات ایران و بخش عظیمی از پادشتهای مزوپوتامیا یاد می شده است را جزئی از مهمترین کانونهای تمدن بشری می شمارند که از دو تا سه هزار سال پیش از میلاد، دارای زراعت و آبیاری پیشرفته و شهرهای توانگر و پرنفوس بوده و با بیشتر مدنیت های آن زمان خود روابط تنگاتنگی داشته است.

آنچه که مورد سنجش و ارزش در این بحث میباشد نه بیان خصوصیات باستانی و تشریح سلسله های سیاسی و روایتهای تاریخی این سرزمین دیرینه سال، بلکه آشکار سازی و تبیین این نتیجه ی سیاسی، تاریخی و واقعیت ژئوپولوتیکی است که ساکنان این مرز و بوم، چه در دوره های باستانی و تاریخی و چه در دوره معاصر و شکوفایی تمدن جدید، هیچگاه از امنیت سرزمینی و حدود ثابت ارضی برخوردار نبوده اند.

چرا که تاریخ کهن سرزمینی که امروزه به کردستان موسوم است، شاهد تاخت و تازهای پی درپی اقوام و لشکریان متعدد بوده است. در طول بیش از سه هزار سال تاریخ مدون، اقوام و لشکریان مهاجم یکی پس از دیگری از آن سوی دشتهای مزوپوتامیا و یا از سوی کوهها و گذرگاههای کوهستانی زاگروس و توروس تاخته اند و چون توفانی به درون این سرزمین رخنه کرده اند. در این اعصار بخشهایی از کردستان امروزی با امپراتوریهای مجاور، تاریخی مشترک داشته و یا به مملکت هایی با اسامی مختلف تعلق داشته اند.

بنابراین، تجاوزات مکرر و مداوم بیگانگان و منازعات پیوسته طایفی داخلی، دایما به تغییر و تحدید محدوده سرزمینی منجر گردیده است. وحدت سرزمینی که شرط اصلی ایجاد و ایجاب تعلق مشترک ملی ساکنان یک سرزمین می باشد، کمتر مجال تحقق و تکامل پیدا کرده است. درگیری و درافتادگی همیشگی با بیگانگان و مهاجمان، توان و تدارک قوای سیاسی و معنوی لازم را برای غنای میراث فرهنگی و هویت ملی را از بین برده است، علاوه بر این، کشاکش ها ، گردن فرازی ها و فزون طلبی های رقبا و مدعیان محلی داخلی نیز، همواره بسان آتش فروزنده ای بوده که فرصت و فرجام هم اندیشی و همبستگی ملی را از مالکان و ساکنان این مرزوبوم گرفته و سوزانده است.

آثار، شواهد و نمودهای عینی این واقعیت تاریخی واجتماعی به خوبی در فرایند تهاجمات خارجی قابل درک و پیگیری است. درتمام موارد تجاوز گری قدرت های بیگانه به این سرزمین، انسجام ملی، فرماندهی یگانه و سازماندهی منظمی در پروسه دفاع مشترک، وجود عملی نداشته، بلکه مردمان مناطق مختلف و محدوده های طایفی و ایالتی این سرزمین به صورت جداگانه، پراکنده، پریشان، مستقلانه و بی خبر از سایر مناطق و هموطنان خود، به دفاع از محدوده و منطقه خود می پرداخته اند. بدین جهت، نشانی این خصلت اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی درتمام حملات خارجی از اسکندر مقدونی و گزنفون گرفته تا اشغالگری عربها و ترکها و همچنین استعمارگری دول غربی از جمله انگلیس قابل ردیابی است.
تجاوزات چندباره استعمارگران و اشغالگران به این سرزمین در دوره های مختلف، هرچند در یک فراگرد احساسی و آنی، انگیزه و بهانه ای می شود برای نمایش مقطعی همخواهی و بسیج عزم عمومی در مقابل دشمن مشترک، اما با پایان یافتن ناموفق این هنگامه به نفع متجاوزین، بدلیل وجود خلاء بزرگ و مزمن معیوب بودن ساختار سیاسی، فرهنگی، ناتمامی هویت ملی و ناشکوفایی خویشاوندی خود خواسته اجتماعی، نمی تواند بهانه و سرمایه ای شود برای تعمیق پیوندهای مشترک و پرورش مسئولیت جمعی در جهت فراهم ساختن مولفه های تکوینی آرمان هویت ملی در درون این مرزهای ناپایدار. بطور کلی دلایل ناپایداری و ناکارکردی وحدت سرزمینی را به عنوان یک عنصر مهم هویت ملی در کردستان را این گونه می توان فهرست کرد.

تجاوزات دایمی بیگانگان ، همواره موجب تغییر محدوده سرزمینی و جغرافیایی این سرزمین گردیده است.
رقابتها و ستیزه گریهای داخلی ، مجال وحدت ملی را از ساکنان این سرزمین گرفته است .

استعمارگران و اشغالگران حاکم همواره برای تثبیت و تحکیم قدرت و هژمونی خود، به تحریک متقابل احزاب و طوایف ساکن این سرزمین علیه همدیگر پرداخته اند.

فقدان یک اراده و انگیزه عقلانی و ملی برای پیوستگی ساکنان این سرزمین تاکنون جبران نشده است.

پیشینه مشترک تاریخی، به مفهوم پیوستگی اجتماعی، همزیستی جغرافیایی و همداستانی فرهنگی، یکی دیگر از عوامل پیوند دهنده افراد یک ملت است که سازه ها و اجزای فرهنگی قوام و دوام جامعه ملی را تحکیم می بخشد. یادآوری گذشته و رجوع به نمادها و مناسبتها، می تواند حلقه ها و عاقبت اندیشی های پیراسته و پیوسته ذهنی و فکری را در ساکنان یک سرزمین مشترک پرورده و تعمیق سازد و اراده پویا و همذات پنداری گویایی را در جهت خلق ارزشهای مشترک و توان و تدارک بینش جمعی بسیج نماید. متاسفانه در کردستان علیرغم پیوستگی های میراثواره تاریخی، این عنصر در فرایند پرورش محیط انسانی، جغرافیایی خود نتوانسته است بعنوان منبع مطمئن همسویه گری و آفرینش روح سازنده در میان ساکنان این سرزمین نقش موثر و قوام بخش ایفا کند. جدا افتادگی و بیگانگی روح و رفتار ملی، که اکنون در این سرزمین گسترده شده، ناشی از فقدان درک روشن و اعتماد لازم از علایق و نماد های برجسته و عدم احساس تعلق عمیق و تفکر برانگیز معطوف به پدیده های سیاسی، اجتماعی اتفاق افتاده در تاریخ این مرزوبوم است، که نوعی پریشان رفتاری و بیگانه اندیشی ملی را در میان احزاب و گروههای مختلف و متفاوت این سرزمین نسبت به پیشینه تاریخ سیاسی ایجاد کرده است. تعمیم و تحمیل این ذهنیت، بستر زندگی و روابط اجتماعی ساکنان این سرزمین را به صورت غیر قابل درکی دچار خلاء و خاستگاه های متفاوت الهام گیری و جدا اندیشی ساخته است.

عادت سیاسی و اجتماعی که در چند سده اخیر به صورت یک صفت مشخصه تقویمی درآمده این است که گزاره زیست جمعی در یک محدوده جغرافیایی، انسانی نتوانسته است تعلق، تعامل و تفاهم جمعی را، که لازمه پیوستگی و حیات مشترک ملی یک ملت است، صورت عینی و سیرت ذهنی ببخشد. دلیل اثبات شده و ریشه اصلی این روند هنجار شده را می توان عمدتا در گزینه های سیاسی خاندانی شدن قدرت و هویت و تلاش برای تحمیل و تکمیل اراده و هویت طایفی حزبی بر ساختار ملی و حیات سیاسی این سرزمین جستجو نمود. بدیهی است که فرایند این سیستم و ساختار، سود و ثمری جز تعویق سامان یافتگی ساختاری و تشدید گسستگی ملی این سرزمین نبخشیده است. به همین خاطر است که حاکمیت سیستم فئودالی، خصومتها، رقابتها و ناسازگاری های منطقه ای و طایفه ای، همچنان صورت غالب ساختار سیاسی، رفتار اجتماعی و بینش جمعی باقی مانده است.

یافتن دلایل تاریخی برای توجیه و سنجش این ذهنیت امر پیچیده ایست اما در دیدگاه کلی، عوامل و گمانه های ذیل می توانند از فاکتور های مهم و قابل تأمل در تکوین و تعمیق این ذهنیت آشفته فراگیر بشمار آیند.

صحنه گردانان و پدید آورندگان حوادث و بازی های کلان در این محدوده جغرافیایی، یا بیگانگان، استعمارگران و کشور گشایان خارجی بوده اند که به قصد تصرف و تملک این سرزمین، حوادث تاریخی آفریده اند و یا قدرتمندان و هواخواهان حاکمیت و سلطه جوی داخلی بوده اند که با هویتها و انگیزه های متفاوت، به حادثه جویی و واقعه آفرینی پرداخته اند. محور های مشترک هر دو گونه این بازیگری ها، بیگانگی و ناخویشاوندی ملی با ساکنان این مرزوبوم بوده است. به این معنی که دستاوردها و باز یافتهای هر دو گونه از این بازیگری ها، نه تنها به باز آفرینی مشخصه ها و نماد های ترمیم بخش مشترکات ملی منجر نگردیده بلکه به مخدوش شدن ساختار ملی و چند گانگی باورها و نمادهای تاریخی در میان ساکنان مختلف و متفاوت این سرزمین نیز منجر گردیده است.

سلسله های مختلف و متعددی که در پدیدآوری حوادث تاریخی این سرزمین نقش ایفا کرده اند، به دلیل تعلق داشتن به طیفها و طبقات مختلف، اولا احساسات، علایق و جهت یافتگی های متفاوتی را در مناسبتهای خویش ایجاد کرده اند، که همین احساس، به جانبداری ها و پیچیدگی ها و تعارضات خاستگاه های ذهنیت ملی در ساختار اجتماعی منجر گردیده است. ثانیا رفتارها و کارگردانی های سیاسی این بازیگران ، به گونه ای بوده که نه تنها به تحکیم و تأمین آموزه ها و الگو های پیوستگی و فشردگی ملی ساکنان این سرزمین همت نکرده اند بلکه هر چه بیشتر دانسته و ندانسته به تفرق و پریشانی روح، رفتار و احساس مشترک ملی این مردم نیز کمک کرده اند.

ظلم دیدگی مداوم جامعه حکومت شونده کردستان، عامل مهم و موثری بوده است که هیچگاه تعلق خاطر عقلانی به ساختارهای سیاسی ملی هر چند کوچک هم شکل نگیرد، انگیزه و اراده همسویی و اعتمادگری ملی آبیاری نشود و درنتیجه، باور به مشارکت ملی و حساسیت نسبت به منافع و مصالح کلان ملت به بلوغ بایسته و شکوه شایسته نایل نگردد. بنابراین، دوام و دیرینگی اینگونه واقعیت های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی در حیات سیاسی مشترک، بصورت مشهودی باعث خمودگی، بی اعتمادی و انفعال گری علاقه و اندیشه ملی در میان جامعه مختلف کردستان شده است. امری که در نهایت جدایی های گسترده غیر عقلانی و مداوم و فرسایش پذیری توان و تکاپوی ملی، گرایش به حزبی گرایی ها و پذیرش سرنوشت های متفاوت سیاسی، اجتماعی را در میان ساکنان این سرزمین شدت و رواج داده است.

تاریخ روابط اجتماعی و رفتارهای سیاسی تاریخ معاصر کردستان، تجربه ها و آموخته های ناخوشایندی را به نمایش گذاشته است. علیرغم تلاشهای مهمی که برای ایجاد و پایه گذاری دولت در قرن بیستم شکل گرفت، وجود استبداد خاندانی و انحصار سیاسی از یک سو و توطئه های پی در پی قدرتهای منطقه ای و فرامنطقه ای از سوی دگر، عامل مهم و موثری بوده که بستر تفاهم خودخواسته و همپذیری و خویشاوندی ملی برجسته را در میان ساکنان این سرزمین مخدوش ، ناامن و بی اعتبار ساخته است. ازهمین رو، می توان اذعان نمود که در زندگانی سیاسی مشترک مردم کردستان، ما شاهد ظهور یک عزم مشترک و مطمئن ملی که برخواسته از انگیزه، اراده، اندیشه و خواسته همگانی کلیه آحاد ملت بوده باشد، نیستیم. تعارضات، بیگانه گی ها و تنشهای درون ملی که هراز چندگاهی به شکل آتش فشان خاموش، بحرانهای بزرگی را در روابط آشکار و پنهان داخلی ایجاد کرده است، نشانه ای از پشینه غبار آلود روابط اجتماعی، رفتارهای سیاسی و ناخویشتنداری های سیاسی و حزبی در کردستان می باشد.

پایداری نظام خاندانی و عشیره ای در ادوار مختلف تاریخی و فقدان حاکمیت همه گیر ملی و سیاسی، عامل موثری بوده است در پراکندگی و جدا اندیشی ساکنین کردستان. با قایم شدن این نظام درسطوح و لایه های مختلف نظام اجتماعی و اقتصادی، رشته ها و حلقه های پیوند دهنده روحی و عاطفی نتوانسته است بخوبی و به سهولت مجال ریشه گیری و تنومندی پیدا کنند. نشانه آشکار این فرایند، در خط مشی و زندگی سیاسی احزاب و در تعامل ناهنجار اجتماعی آنان با ساکنین این سرزمین محسوس است. محیط های مجزای زیستی، زندگی بسته حزبی و طایفی را جایگزین تعامل و تبادل خویشاوندی ملی ساخته است. علایق و خصوصیات عشیره ای در تمام روابط اجتماعی و باورها و رفتارهای جمعی رسوخ دارد. به همین دلیل است که خصوصیت رفتارهای مشترک ملی و اندیشه کلان هم پذیری و دگرخواهی اجتماعی، فرصت تجلی گری را در بستر هویت همسان ملی پیدا نکرده است. گستردگی و ثباتمندی سنت روستا نشینی، بافت و ساخت شدیدا فئودالی را در جامعه عشیره ای و حزبی کردستان تحکیم بخشیده است.

پایداری سنت ها و وجود کاست ها و فاصله های طبقاتی، زمینه های تثبیت و تداوم ساخت فئودالی را درمیان مردم عمیقتر ساخته است. بر اساس ساختار زندگی عشیره ای، در راس هرم اجتماعی رئیس عشیره قرار دارد که در مناسبات فئودالی نقش یک زمامدار حکومت خودگردان محلی را ایفا می کند و از امکانات، املاک، قدرت، شهرت و نفوذ فوق العاده ای نیز برخوردار است.

شکافهای فعال و بلوغ نیافتگی بینش ملی
غلبه آموزه های حزبی بر تعلقات ملی

احزاب و رهبران سیاسی این سرزمین اساسا دو مفهوم کرد و کردستان را در چارچوب علایق حزبی و در عمق مناسبات حزبی و در تصورات و هنجارها و مفاهیم ساده عشیره ای خود تعریف و تطبیق می کنند. همگانی بودن این نوع تصویر و پندار از مفهوم ملت، باعث شده که مجاری و مبانی تحقق مفهوم هویت ملی درحوزه زندگانی جمعی به طور جدی ناگشوده بماند. از همین رو است که این سرزمین از دیر باز شاهد گنجایش و گسترش هویت های متفرق و متعدد در ساختار اجتماعی و حتی سیاسی به جای مقوله کلان هویت ملی می باشد.

انحصار قدرت با ویژ گی ها و انگیزه های حزبی، موروثی و خاندانی، سرنوشت های سیاسی و اجتماعی متفاوتی را برای جامعه کردستان رقم زده است. این انحصار آمیخته با استبداد، غالبا باعث از دست رفتن فرصتها شده و سیاست نامتعادلی را درسطح ملی، بعنوان شکل ثابتی از سیاست حزبی بر تعامل ملی تحمیل کرده است. سیره و ثمره این انحصار هم اولا، تکوین وگسترش بی اعتمادی، بی اعتنایی و تعارض میان گروههای مختلف این سرزمین را سبب شده است. ثانیا، موجب بیگانگی هرچه بیشتر و فاصله عمیقتر میان توده های خلق و احزاب انحصارگرا گردیده است. مجموعه این عوامل، بی ثباتی سیاسی و بحران در روابط اجتماعی را، بویژه در دوران معاصر این ملت و سرزمین، شدت و شیرازه خاصی بخشیده است.

تنش و طپش بحرانها و درگیریهای حزبی و طایفی کردستان علاوه بر اینکه ریشه در مزرعه سمی روابط درونی این جامعه دارد، بخش وسیعی از این مزرعه از سوی سهامداران آن سوی مرزها نیز آبیاری می شود. به همین دلیل جستن و جاری کردن یک راه حل عملی و راهبردی، امر ساده ای نیست. راهکارهای اصلی و اساسی بحران هویت در کردستان را باید اولا به صورت علمی و واقع بینانه شناخت و بررسی کرد. ثانیا، متناسب با بافت و ساخت جامعه و واقعیت های آن، چاره جویی ملی نمود.

پراکندگی سیاسی و شکافهای فعال اجتماعی، احساسات و خویشتن خواهی های متفرقی را در میان ساکنان این سرزمین به وجود آورده است. درد و درک مشترک ملی که نشانه ی بلوغ و پرورش ذهنیت و تربیت ملی است، در بستر اجتماعی جامعه چند صدایی کردستان نهادینه نشده تا احساسات روشن و آگاهانه ای از اراده مشترک و معتبر ملی را جانشین و جایگزین پندارها و پویش های محدود و بسته واحدهای حزبی و عشیره ای نماید. به همین دلیل است که هویتهای حزبی عملا در تقابل با هویت ملی قرار گرفته و مانع از تکوین و تکمیل اندیشه و غرور ملی در میان طیفهای گوناگون جامعه گردیده است. متاسفانه نشانه های قابل اعتمادی در سیر و سلوک سیاسی جامعه حزبی کردستان دیده نشده که راهبردهای گذار از چنین مرحله ای سنجیده شود. سکون و ثباتمندی دور باطل احساسات و حلقه های حزبی و طایفی، درون مایه و دورنمای کدری از روابط ناپایدار و نامطمئن اجتماعی را در سطح ملی فراهم کرده است، روابطی که فرصت تعمیم و ترمیم سازه های ناقص هویت و ساختار ملی را به صورت نابایسته ای در برگرفته است.

زبان
نقش ساختاری زبان در تعیین هویت فردی و ملی


زبان بعنوان یک نهاد اجتماعی تعریف های فراوان ومتنوعی در علوم اجتماعی دارد. روانشناسان و جامعه شناسان هر کدام تعاریف خاصی را از این عنصر در ارتباط با علوم مربوطه نموده اند. اما بر مبنای تعریفی که زبان شناسان از پدیده زبان نموده اند، این نهاد اجتماعی را نوعی رفتار دانسته اند که دارای طرح و ساختار مشخصی می باشد. در جامعه شناسی، زبان را مهمترین و مشخص ترین ویژگی فرهنگی انسان می شمارند.

بر اساس ویژگیهای نمادین و معنایی که نظام پیچیده زبان از آن برخوردار است، این پدیده فرهنگی، اجتماعی را مهمترین عنصر سازنده هویت ملی بشمار می آورند که قابلیت های ارزنده و کارکردهای زنده، پویا و پایداری را درساختارِ فرهنگ ملی به فرجام می رساند. تفهیم و تفاهم که نیاز اساسی یک جامعه انسانی و شرط اصلی پیوستگی فرهنگ یک ملت است، ازکارکردهای بی بدیل زبان محسوب می شود. رشته ها و ریشه های بسیاری از حلقه ها و نمادهای فرهنگ ملی و همگونگی و همخواهی اجتماعی با عنصر زبان تحکیم می گردد. زبان مشترک می تواند زنجیره های انسانی یک کشور را دریک حوزه فرهنگی، پیوستگی ارگانیک و پایداری مستمر بخشیده و بستر تعامل و بازتولید اجتماعی را در یک گستره تمدنی، تامین و تمکین سازد.

نظریه های جدید زبان شناختی عمدتا بر نقش زبان به عنوان هماهنگ کننده رفتار اجتماعی تاکید می کند. بر اساس این دیدگاه، شخصیت انسان از راه درونی کردن نقش های اجتماعی سازمان یافته تکوین می یابد و زبان مکانیسمی است که توسط آن عمل درونی کردن نقش ها صورت می پذیرد. بدینسان زبان مشترک موجب می شود که فرد انتظاراتی را که دیگران از نقش های محول به او دارند به خوبی درک کند و رفتار خود را حتی الامکان متناسب با هنجارهای جامعه تعدیل کند. یعنی زبان مشترک به نهادینه شدن ارزش ها و هنجارها به جامعه و در نتیجه تثبیت هویت فردی و گروهی کمک می کند.

تجربه کردستان نشان داده است که تعدد زبانی و لهجه ای در یک سرزمین مستعمره، با ساختار اجتماعی پیچیده و بویژه فاقد نظام سیاسی، نقش معیوب کننده ای در تکوین نظام سیاسی و تلفیق جامعه ملی ایفا می کند. تعدد لهجه ای به خودی خود پدیده ا ی بازدارنده در فرایند تعامل اجتماعی و تبلور فرهنگ ملی محسوب نمی شود اما اگر این عنصر با عصبیت اجتماعی، بازماندگی فرهنگی و نظام پریشان سیاسی حزبی تلفیق گردد، می تواند به تفرق فرهنگی و در نهایت به بدباوریهای های لهجه ای میان ساکنین مختلف جامعه منجر گردد. در چنین حالتی، تعدد لهجه ای برشدت تیرگی روابط متقابل اجتماعی افزوده و بایستگی گزاره تفاهم و تبادل فرهنگی را مجال ظهور نمی دهد. این روند می تواند آسیب بزرگی به تکوین فرهنگ مشترک و تمرین مدارای ملی برساند.

تعدد لهجه ای در کردستان که از بافت پیچیده و متنوعی برخوردار می باشد، تا حدی بر بیگانگی و جدا سازی فرهنگها و خصلت های ملی و اجتماعی ساکنان این سرزمین تاثیر شگرفی گذاشته است. بخش مهمی از کنش ها و تنش های حزبی گذشته و اکنون، ریشه در تقابل و گاها تنفر فرساینده لهجه ای دارد که در مناسبات حزبی محلی به مثابه یک ابزار سیاسی جلوه کرده است. دلبستگی آمیخته با تعصب نسبت به لهجه، عشیره، گویشوران لهجه های مختلف را عملا در نوعی تعارض و تمارض فرهنگی قرار داده و شکاف های اجتماعی را فعالتر ساخته است و متاسفانه در چند سال اخیر هم برخی افراد دانسته و ندانسته، عمد و غیرعمد، به تنور این شکاف هیزم ریخته اند. اصولا هرکدام از این گویش ها، تعلق و تفاوت حوزه های انسانی گویشوران خود را بیان می کنند. با توجه به روابط اجتماعی جامعه کردستان که با بدخواهی و ناسنجشگری صورت بندی شده است، تعدد و تفاوت لهجه ای نیز یکی از زمینه ها ی قابل درک در گذر تعارضات ملی بوده که در راستای تمدید و تشدید حساسیت های اجتماعی و ناخویشاوندیهای سیاسی و حزبی نقش ایفا کرده است. آن گونه که حتی گرایش های لهجه ای به پندار دفاع از هویت ملی و نسبتهای تاریخی، تبدیل به یک معیار تعریف شده در تشخیص صف بندیهای سیاسی و تمرین نزدیکی و یا فاصله اجتماعی در مناسبتهای سیاسی و حزبی گردیده است.

در یک برآورد زبان شناختی، قریب چهل گویش کردی در کردستان وجود دارد که در میان آنها دو گویش سورانی و کرمانجی کاربرد رسمی و آکادمیک دارند و مابقی گویشها بیشتر اثری مکتوب از خود بهمراه نیاورده اند. تنوع این گویشها، نه تنها به تنوع و رشد فرهنگی منجر نشده بلکه گسستگی فرهنگی و فاصله روابط ملی و اجتماعی را نیز فراهم آورده است. یکی از دلایل مهم این گسستگی فرهنگی و فرسایش پروسه هویت ملی، ریشه در نوع نگرش و رفتار سیاسی احزاب دارد که در بسط و پرورش بیگانگی اجتماعی و ناهمسازگاریهای سیاسی در میان جوامع مختلف کردستان تاثیر تعین کننده و ساینده ای بر جای گذاشته اند. دو گویش اصلی، عمده و رایج یعنی سورانی و کرمانجی به عنوان دو مرز تفکیک شده فرهنگی در عرصه ملی نقش ایفا کرده و می کنند. در کردستان به جای آنکه بینش علمی دو زبانه پرورش بیابد، دیدگاههای تعصب آمیز و غیر علمی پیرامون سورانی و کرمانجی ایجاد شده که البته مشکل قطب بندی های زبانی و پیامدهای جدایی آور آن به همین جا ختم نمی شود.

از آن جا که در جریان تاریخ، توزیع زبانها در جهان بازتاب توزیع قدرت بوده است، تحولاتی که در توزیع قدرت رخ میدهد، الگوی استفاده از زبان ها را هم تغییر می دهد و افزایش قدرت، بر صورتهای مختلف فرهنگ، ازجمله زبان اثر می گذارد. در کردستان نیز که قدرت همیشه در انحصار سیستمهای سیاسی غیر کرد و سیستمهای کردی وابسته، بوده است، تاثیر فوق العاده مخربی بر تغییر الگوهای استفاده از زبان بعنوان یک ابزار سیاسی برجای گذاشته است. سیاست تقویت یکجانبه زبان سیستمهای اشغالگر و استعمارگر در مقابل زبان کردی موجب گردیده است که اولا این ملت از داشتن یک زبان رسمی ناتوان بماند و از این جهت به بازماندگی فرهنگی بیشتری دچار گردد، و دوما به طور فزاینده ای، تنش و تعارض اجتماعی و فاصله ذهنی سایر ملل همسایه را هم، نسبت به جامعه کردستان و هم نسبت به حاکمیت های سیاسی آنان شدت بخشد. این در حالیست که زبان کردی، بدلیل دیرینگی تاریخی، استحکام ساختاری، غنامندی فرهنگی و پرشمار بودن واژگان آن، تقربیا بعنوان زبان مادر در خاورمیانه در تمامی ادوار تاریخ در توسعه زبان ملل همسایه و حتی ملل دوردست نیز نقش ایفا کرده است.

فرهنگ
کثرت خرده فرهنگها _ تکثیر تعارضات


عنصر فرهنگ که گستره وسیعی از مفاهیم مادی و معنوی را شامل میشود از فاکتورهای پایه در مفهوم هویت ملی تلقی می شود. فرهنگ، زیر مجموعه های بی شماری از آداب و رسوم، ارزشها، سنتها، رفتارها، هنجارها، باورها، و اشکال مختلف روابط، شیوه زندگی، الگوهای تولید و مصرف، چگونگی علایق و سلایق اجتماعی و در مجموع خصوصیات نظم و نظام مادی و معنوی را در بر می گیرد. به همین دلیل، درصورت پیوسته بودن و کارکرد ارگانیک اجزای آن، می تواند مبانی عمیقی از همگونگی و همپایگی را در یک جامعه ملی فراهم آورده و عامل موثری باشد درجهت تقویت و تربیت ثباتمندی وفاق ملی.
بنابراین، تفاوت و تفکیک خرده فرهنگ ها، مانع از تکوین و تکمیل نمادها و سمبلهای ملی شده است.
سمبلها و اسطوره ها که نماد پیوستگی و اشتراک فرهنگی یک جامعه ملی اند، در گستره فرهنگ ملی کردستان از دایره جلوه های عشیره ای و طایفی عبور نکرده اند. بدین جهت در زندگی و تعامل اجتماعی ساکنان کردستان نمی توان یک اسطوره توافق شده همبستگی آور و مورد احترام همه طیفها، گروهها و احزاب را نشانه گذاری نمود. اصولا سمبلها و اسطوره ها نماد تشخص ملی، نژادی و محلی شناخته می شوند. تاکید و تعصب بر انگاره ها و نمادهای فرهنگ ملی، تاثیر پذیری از شرایط محیطی، فقر اقتصادی و پایین بودن سطح سواد عمومی، میدان گسترده ای را برای غلبه فرهنگ بسته عشیره ای حزبی بر فرهنگ مشترک ملی ایجاد کرده است و بدین رو، فرهنگ ملی یک مفهوم ناشناخته و تعریف نشده است که هنوز در کردستان نمود عینی و غالب پیدا نکرده است.

هویت های محلی مختلف نه تنها به همگونگی و پی ریزی فرهنگ مشترک ملی منتهی نشده، بلکه تعارضات و بیگانه اندیشی را نیز نسبت به همدیگر دامن زده است. چرا که هویت ملی به دلیل دارا بودن مضامین باستانی، بیشتر از گرایشهای اجتماعی دیگر دارای مضمون احساسی ملی است که درهنگام بروز تعارضات به پرخاشگری خاصی منجر میشود. جنگ های داخلی دهه هشتاد در شرق کردستان و دهه نود در جنوب کردستان، نمود آشکاری از نهفتگی پرخاشگری ها و ناسازگری های ملی میان احزاب کردستان بود. ایجاد و شکل گیری ائتلاف های ناپایدار و متزلزل، صورت دیگری از احساس ناامنی و بی اعتمادی احزاب نسبت به همدیگر است که به راحتی می شکند و به سرعت و سهولت علیه یکدیگر تا سرحد تشنه بودن به خون همدیگر، بسیج می گردند. گرچه در ایجاد جنگ های خونین و بی رحمانه احزاب، خصلت و سیاست بازیگران و رهبران احزاب نقش محوری داشته است، اما برانگیختگی احساسات و دشمنی های خون آشامانه احزاب و منسوبین خاندانی احزاب، ریشه در ناشکیبایی و ناخویشتن داری های تاریخی و فرهنگی گروههای مختلف نسبت به همدیگر دارد. نمایش تراژیک این خصومت ها را در دو دهه آخر قرن بیستم در تسویه حسابهای حزبی گروه های سیاسی ـ نظامی در هر چهار بخش کردستان و در مناطق تحت کنترل آنها، به روشنی در حافظه هویت ملی و حزبی افراد جامعه کردستان به یادگار مانده است، که شاید پرداختن به جزئیات آن از حوصله این مطلب خارج باشد. بنابراین، طبیعی است که درچنین بستری، فرهنگ ملی به آسانی فرصت پرداخت و تجلی گری پیدا نخواهد کرد و فرهنگهای حزبی طایفی و پایبندی های تعصب آمیز نسبت به ارزشها و انگاره های آنان غالب ترین صورت علایق و گرایشهای الزام آور اجتماعی بر جای خواهد ماند.

دین و مذهب
قابلیتها و کارکردها


دین درگستره کلان انسجام ملی، عامل تعین کننده ای به شمار می آید. عنصر دین به دلیل برخورداری از قابلیت گسترده، در صورت تولید عقلانی از جانب متولیان خردگرا، می تواند بستر مناسبی را برای همبستگی و همصدایی پیروان مشترک خود در یک واحد ملی فراهم آورد. گرایش و رجوع به ارزش های الزام آور دین، هم به ایجاد هنجارهای عرفی و اجتماعی مشترک کمک می کند و هم به هم اندیشی و همخواهی ملی قابل اطمینان یاری می رساند. فرایند این بازآوریها، نظم اجتماعی، ثبات و باروری فرهنگی و دوام و پایداری ملی را تامین و تضمین می کند.

عنصر مهم دیگری که در مقوله هویت سازی یک جامعه تاثیر شگرفی برجای می گذارد،مذهب است. عنصر مذهب به همان میزان که گستره محدودتری از مجموعه های انسانی را شامل شده و متمایز و تفکیک می سازد، رشته های مستحکم تر و فشرده تری از همگونگی ها و درآمیختگی های اجتماعی و روحی را محتوا و شکل می بخشد. تعالیم و آموزه های مذهب به دلیل جزئی بودن و درآمیختگی با روح و خصلت های محیطی و محلی، تعلق و تعصب عمیقی را در مجموعه های انسانی گرونده ایجاد می کند. از همین رو میزان همسانی و فشردگی اجتماعی در جوامع مذهبی عمیق تر و پردوامتر و گسست ناپذیرتر از سایر جوامع است. بنابراین، یکسانی و مشترکات مذهبی می تواند به مثابه رکن مهم و تاثیرگذاری در پردازش مبانی هویتی و وفاق ملی نقش ایفا کند.

بدون شک شاید هیچ عنصری را نتوان به اندازه مذهب در میان ملتهای مسلمان تاثیرگذار و تعیین کننده در روابط و ساختار اجتماعی و ملی برشمرد. مذهب از آنجا که در عمق اعتقادات و باورها حلول کرده و در روح و سطوح سنتها و سمبل های اجتماعی قبایل و طوایف نفوذ نموده است، تمامی رفتارها، پندارها، آموزه ها و تعامل زندگی فردی و جمعی این جوامع را شکل و چارچوب می بخشد. آموزه های مذهب چون امور تعبدی و دستوری هستند، نوعی مطلق گرایی و انعطاف ناپذیری را در پندارها و انگاره های اجتماعی و نیز در عمل و تعامل جوامع اسلامی تحکیم نموده است. پایبندیهای مذهبی به دلیل درآمیختگی با باورها و آموخته های سنتی، به طرز فوق العاده ای انعطاف یافته و به صورت یک روح جمعی در میان افراد جامعه درآمده است.

شدت پایبندی و پایداری های مذهبی با ساخت بسته عشیره ای و بی سوادی عمومی درآمیخته و زندگی منقبض فرهنگی، اجتماعی را برای اغلب ساکنان کردستان رقم زده است. احساس بیگانگی مذهبی پدیده رایج و غالبی است که روابط اجتماعی پیروان مذاهب مختلف را در هاله ای از تنش و تعارض قرار داده است. و بدین ترتیب حساسیت و بی اعتمادی پیروان مذاهب نسبت به همدیگر، مجال خویشتن داری و همبستگی ملی را برای هموارسازی خواسته ها و مقولات کلان ملی کند کرده است. معیار قراردادن انگاره ها و آموزه های مذهبی در روابط اجتماعی و تفسیر فرهنگ مشترک از زاویه ذهنیت بسته و تعصب آلود مذهبی، به محدود شدن مشترکات فرهنگی درعرصه ملی انجامیده است. تعصب شدید، غیر عقلانی و پایدار و جدا افتادگی و فاصله های تعمیم ناپذیر، فرایند چنین ساختاری در میان جامعه متنوع کردستان می باشد. صحنه های روابط اجتماعی، آنگاه که با معیار آموخته های مذهبی رهگزین می گردد، آمیخته با فهم بدوی از ارزشهای انسانی و اجتماعی می باشد که با انگاره دشمن تراشی ها و خطر پنداری های مداوم و پرسابقه صورت بندی می شود و بدینسان سلسله ای از خصومت های شدید و خردسوزانه درمحدوده هر کدام از این مذاهب تدارک و تدوین می سازد.

آینده پر ابهام و معیارهای همبستگی در ساختار ملی

چنانکه گفته شد، عوامل و سازه های عناصر هویت ملی در کردستان نتوانسته اند به خوبی فرصت تحقق و تکمیل پیدا کنند. از همین رو تصور پرورش و تجلی گری روح ملی و گسترش و گنجایش احساسات ملی در این سرزمین، تصویر دقیقی از حقایق سیاسی و زندگی و بینش جمعی ارائه نمی دهد. روح ملی ظرفیت و گستره مطمئنی از تمرکز پندارها و آرمانهای مشترک و توافق شده ملی است که در کردستان به دلیل ظهور ناقص سایر عناصر هویت ملی مجال تبلور پیدا نکرده است. احساس ملی نیز که درک آگاهانه و عامدانه از مظاهر و ظواهر ارزشها و دریافت های مقبول ملی است، نتوانسته در ذهن و ضمیر مردم، پرورش، گنجایش و تکامل یابد.

احساسات و عواطف ملی زاییده تعلقی است که یک جامعه نسبت به داشته ها، باورها و اسطوره های مشترک دارد. از این روی هرچه میزان تعلقات و داشته های مشترک ملی غنی تر، عمیتر، فشرده تر و بیشتر باشد، بسیج و تراکم احساسات و عواطف ملی برای اثبات و ایجاد پیوستگی های ملی هدفمندتر، شکوهمندانه تر و پردوام تر خواهدبود. احساس تعلق به یک سرزمین، فرهنگ، تاریخ و ارزشهای ملی باعث گسترش روح ملی و دگرخواهی اجتماعی دریک جامعه می گردد. پدیده ای که به تدریج، خود به یک ارزش اجتماعی و فرهنگ مشترک و مثبت ملی تبدیل شده و ریشه و اندیشه ساختمان ملت را تحکیم و تکثیر می سازد. فراهم آوری و ایجاد چنین فضا و زمینه ای، به عوامل و زیر ساختهایی نیاز دارد که یکی از آنها بازسازی و بازپروری اعتماد و اعتبارملی در میان شهروندان یک ملت است. در چنین فرایندی می باید احزاب، گروها و طیفهای مختلف جامعه، اولا احساس تعلق و تملک آگاهانه و رضایتمندانه نسبت به وطن و ملت پیدا کنند و ثانیا اندیشه و روحیه اعتماد و همسانی متقابل درمیان اقشار گوناگون ملت حاصل گردد. در آن صورت است که می توان امیدوار بود فرصت ها و فراست های لازم برای تکوین و گسترش روح ملی به وجود آمده و تبلور عینی و واقعی پیدا کند.

ادامه بحران هویت و امنیت ملی در کردستان قطعا آرمان ها و غرور ملی و سیاسی ساکنان آن را به پریشانی بیشتر و مداوم تر دچار می سازد و هم امتیاز طلبی ها و فزون خواهی های سیستمهای حاکم منطقه‌ای و فرامنطقه ای را صورت پایدار می بخشد. گروه های سیاسی باید این واقعیت را درک کنند و بپذیرند که ادامه بحران هویت ملی، بستر ملی را برای همه احزاب و گروه ها ناامن و نامطمئن ساخته و کردستان را هر چه بیشتر به کام فرسایش درونی فرو برده و بازیچه بازیها و طمع ورزیهای بین المللی و منطقه ای قرار خواهد داد. تشدید تعصبات حزبی، چنانکه که نشان داده، به فروپاشی و گسستگی ملی منجر می گردد. فروپاشی ملی، منافع هیچ حزب و گروهی را تامین و تضمین نمی کند. امتیاز و قدرتمندی احزاب در گرو قدرتمندی و اقتدار ملی است. انحصار طلبی، فزون خواهی، برتری جویی و سرکشی حزبی، در شرایط جامعه ای مثل کردستان جز محرومیت، بحران آفرینی، عقب افتادگی و بیماری سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دستاورد دیگری برای این ملت و این سرزمین نخواهد داشت. تسریع و گسترش حساسیت و تعصبات حزبی به مسمومیت بیشتر زندگی اجتماعی جامعه کردستان منجر می گردد. مسمومیت بیشتر جامعه، موجب مرگ فزونتر اکوسیستم فرهنگی و سیاسی این زیستگاه خواهد گردید و مسمومیت زدایی از این زیستگاه، نیاز به آگاهی و عزم ملی و درک واقعیت ها دارد، امری که همه احزاب و طیفهای مختلف جامعه کردستان باید به آن برسند.

[email protected]

محتویات این مقاله‌ منعکس کننده‌ دیدگاه آژانس کردپا نیست.