دالاهو؛ کشته شدن دو برادر کُرد یارسان پس از ماهها تعقیب بعد از اعتراضات دیماه مجتبی و میثم ویسی
دو برادر کُرد یارسان و اهل دالاهو به نامهای «مجتبی ویسی» و «میثم ویسی» که از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ تحت تعقیب نیروهای امنیتی با هدف بازداشت بودند، بامداد پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵ در حالیکه در یک روستا خود را مخفی کرده بودند، هدف شلیک مستقیم نیروهای امنیتی اطلاعات سپاه قرار گرفته و جان خود را از دست دادند.
همچنین ویدیویی رسیده به کُردپا نشان میدهد که مجتبی ویسی، که پیشتر بارها به نهادهای امنیتی احضار شده بود، در یک تماس تلفنی تحت فشار قرار گرفته تا بدون احضاریه قضایی خود را به نهاد امنیتی معرفی کند؛ در حالیکه مأمور امنیتی بدون توجه به شرایط او، از وی میخواهد این موضوع را به خانوادهاش اطلاع ندهد.
یک منبع مطلع ضمن تایید این خبر به کُردپا گفت؛ دو برادر کُرد یارسان و اهل دالاهو به نامهای «مجتبی ویسی» و «میثم ویسی» که از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ تحت تعقیب نیروهای امنیتی با هدف بازداشت بودند و در روستای «قلعه کهوش» از توابع شهرستان دالاهو در استان کرمانشاه خود را مخفی کرده بودند، پس از شناسایی محل اختفای آنها توسط نیروهای امنیتی اطلاعات سپاه پاسداران، روستا و منزلی که در آن مخفی شده بودند هدف حمله نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفت و آنها کشته شدند.
پس از قتل حکومتی این دو برادر یارسان، جنازههای آنان توسط نیروهای مسلح سپاه پاسداران منتقل شده و تاکنون به خانواده تحویل داده نشده است.
تاکنون جزئیات بیشتری از قتل حکومتی این دو برادر در دسترس نیست و این سوال مطرح است که چرا نیروهای اطلاعات سپاه پاسداران با این حجم از خشونت و شلیک مستقیم با این دو جوان، که ماهها در تلاش برای بازداشت آنها بودهاند، برخورد کردهاند؟ اما یکی از فعالین جامعه یارسان در همین ارتباط به کُردپا گفت؛ پس از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و سرکوب خشونتبار و کشتار گسترده معترضین، خصوصا در مناطق «درهدراز (درهدریژ)» کرمانشاه که بیشتر ساکنان آن پیرو آیین یارسان هستند، روند گستردهای برای بازداشت یا حذف افراد با هدف مرعوبکردن جامعه آغاز شده و نیروهای امنیتی با دست باز در برخورد با این افراد و فعالین عمل میکنند؛ موضوعی که میتواند منجر به شلیک مستقیم، هدفمند و کشتن آنان شود.
میثم و مجتبی ویسی با هم نسبت برادری داشته و هر دو متاهل و دارای یک فرزند خردسال بودهاند.
آنها از چهرههای فرهنگی و مدنی، از پیروان آیین یارسان و از مؤسسان کتابخانه شهرک «درهدریژ (درهدراز)» کرمانشاه بودند.
همچنین مجتبی ویسی از کشتیگیران شناختهشده و مقامآور استانی بوده و در نوازندگی و نقاشی نیز فعالیت داشته است.
از دیگر سو مجتبی ویسی در سال ۱۴۰۳ بازداشت و بارها به اداره اطلاعات احضار شده است..
۱۵ اسفند ۱۴۰۳، مجتبی ویسی توسط نیروهای امنیتی، بدون ارائه حکم قضایی و با توسل به خشونت، در پارک «شیرین» کرمانشاه بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد؛ در حالیکه همراه با دختر خردسالش بود و نیروهای امنیتی دختر وی را در همان محل رها کرده بودند. دلیل بازداشت او، آمادهسازی برای برگزاری مراسم نوروز در کرمانشاه به همراه شماری دیگر از فعالین فرهنگی عنوان شده بود. او روز ۹ فروردین ۱۴۰۴ با تودیع قرار وثیقه ۷۰۰ میلیون تومانی بهصورت موقت از زندان دیزلآباد کرمانشاه آزاد شد؛ در حالیکه طی مدت بازداشت از دسترسی به وکیل و ملاقات با خانواده محروم بوده است. آقای ویسی طی مدت بازداشت در بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه تحت بازجویی بوده و پس از پایان مراحل بازجویی به زندان دیزلآباد این شهر منتقل شده بود.
متن عینی گفتگوی یک نیروی امنیتی با مجتبی ویسی در تماس تلفنی به مدت ۳ دقیقه و ۴۱ ثانیه با هدف احضار و بازجویی؛
«نیروی امنیتی: مجتبی، امروز نیامدی؟
مجتبی: نمیتوانم، در کتابخانه کسی نیست.
نیروی امنیتی: اگر آمدی آمدی، وگرنه دستگیر میشوی.
مجتبی: اگر برگه دادگاه برایم بفرستید میآیم، وگرنه حقیقتا نمیآیم. به جان فرزندم مشکلی ندارم و چیزی در خود شک نمیبرم. به جان آقا سید نصرالدین (پیر بزرگ یارسان)، رگ خودم را میبرم. چه از جان من میخواهید؟ مشکل من چیست؟ به من زندان خودتان را دادید، اسم من را گذاشتید در لیست اراذل و اوباش. به من بگویید چه کار کردم. از دادسرا نامه بفرستید، در خدمتم؛ اما با این تماسها نمیآیم. چیزی در خودم شک نمیبرم. شما الکی به من گیر دادهاید و در خانوادهام استرس انداختهاید. به جان فرزندم، خودم را آتش میزنم، بس است دیگر.
نیروی امنیتی: صدایت را بالا بردی؟
مجتبی: صدایم را بالا بردم چون ناراحتم، وگرنه گردنکلفت نیستم.
نیروی امنیتی: جناب ویسی، ما دوستانه تو را دعوت کردیم.
مجتبی: برادر من، من گفتم تو آدم خوبی هستی، ولی حکم دادگاه را بگیر، روی چشمم، در خدمت هستم.
نیروی امنیتی: من دوستانه دعوتت کردم.
مجتبی: مثلا اگر دشمنانه هم باشد، مشکل من چیست؟ چه کار کردم؟ نه استوری اعتراضی گذاشتم، نه اعتراض کردم. مردم از گرانی پدرشان درآمده، اما حتی به گرانی و چیز دیگری هم کاری نداشتهام.
نیروی امنیتی: ما خواستیم دوستانه حرف بزنیم.
مجتبی: من نمیتوانم بیایم. همسرم مریض است و مشکل دارم و ۲۰ روز دیگر هم باید به زندان بروم.
نیروی امنیتی: آقای ویسی، به نظر من بیا تا دوستانه حرف بزنیم.
مجتبی: من میگویم تو خودت بیا و حرف میزنیم. با برگه یا هر چیزی بیا، من برایت امضا میکنم، بعد از آن هم اعدامم کنید. جای من مشخص است، در کتابخانه هستم و هیچ مشکلی ندارم. حتی یک استوری اعتراضی هم نگذاشتهام و کاری به این مسائل نداشتهام.
نیروی امنیتی: من میدانم و در جریان همهچیز هستم، اما من و چند نفر از دوستان میخواهیم با تو حرف بزنیم.
مجتبی: خودت یا هر کسی میخواهد، به کتابخانه بیایید حرف میزنیم. من نمیتوانم بیایم. همسرم مریض است و نمیتوانم به همسر، فرزند و خانوادهام استرس بدهم.
نیروی امنیتی: مشکل خودت است. به خانوادهات نگو.
مجتبی: نباید خانواده من در جریان باشد؟
نیروی امنیتی: این استرس را خودت به خانوادهات وارد میکنی.
مجتبی: آقا، شما همین که زنگ میزنید استرس است. به هر کسی زنگ بزنید، استرس و ناراحتی میآورد. یعنی من نباید به خانوادهام بگویم؟
نیروی امنیتی: فردا باید ساعت یک و ربع اینجا باشی.
مجتبی: نمیتوانم. اگر خودت آمدی، اینجا خانه هستم؛ وگرنه نمیتوانم.»